تبليغاتX
چگونه فراموش کنم تو را ای عزیزتر از جانم
دست نوشته های دل شکسته ای به نام الناز

L0ts 0f l0ve .... Am I Crazy ? My Fucking Heart ! D0nt Tell Me I N0w That Iam " Stupid " Cause 0f L-o-v-e


هی دلم گرفته بود ، گفتم چیکار کنم چیکار نکنم ، گفتم کیبورد دستم بگیرم و بشینم چند خط تکست کنم تو بلاگ ، اما حسه اینم نیومد میخواستم برم بیرون با دوستام حسش نبود !


و نکته مهم اینکه امتحانات دانشگاه به طور کامل و مطلق گند زده شده ! مطمئنن خراب کردم چند تا درس رو!


نکته بعدی از اتفاقات این دو - سه روز .... اینه که کسی که بدترین بلاهارو سرم آورده بود میخواد برگرده پیشم!! و احساس میکنه من بچه هنوز دوستش دارم!


اه دل گرفتن اینه ها الان یاد یکی از بهترین دوستام تو یاهو افتادم که یک ساله تقریبا ازش خبر ندارم خیلی مشکل داشت ، یه مدت با هم درد و دل میکردم!


آه میدونم گند زدم تو آپدیت این سریع ویرایشش میکنم حتما!


فعلا خواهرا و برادرا تا بعد....


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 22:11  توسط الناز  | 

نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمیدانم كجا؟تا كی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم
مرد
كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ایی از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم


به یاد یاشار دوست عزیزم که تو نظرات گذاشته بود هنوز منتظرم اونم برگرده....


داداشم تونی که برگشت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 15:6  توسط الناز  | 


دو سه روز بود که فکرم سر یه مساله ای مشغول بود !! حالا بگذریم که آخرسر تصمیمم رو گرفتم و بعدم همه چی به خوبی و خوشی تموم شد ...

وسط فکر کردن به اون مساله هه به یه چیز دیگه هم فکر کردم ! به اینکه اَآَآَآَآَآَآَآَ (بخوانید aaaaaa)من چقدر از پارسال تا حالا تغییر کردم !!!!! :دی

قبلا اعتقاد داشتم که دنیا دو روزه و شاد باش و خوشحال باش و همه چی آرومه ... واسه همین هر چی قلبم و احساسم می گفت ، می گفتم چشم !!!! غلام دست به سینه بودم خلاصه ... 

الانم همچنان همون اعتقاد من باب همه چی آروم بودن و خوشحال بودن رو دارم ! با این تفاوت که میگم قلب همچین یه خورده نمی فهمه ! اگه همیشه به حرفش گوش کنی ممکنه پس فردا همه چی آروم و خوشحال نباشه !!!!

بعد حالا یه مشکل دیگه هست ! این عقله من کلا بیخیال قلبم شده ! سعی داره زندگی رو به کامم تلخ کنه ... ولی خوب اجازه نخواهیم داد ...

این مساله ی عقل و احساس تنها چیزیه که توش تعادل ندارم و سعی بر ایجادش دارم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 15:2  توسط الناز  | 

سلام بلاآخره آپ کردم با این که حس آپ ندارم اما دلم تنگه چی کار کنم دیگه نمی تونم همینجوری سکوت کنم باید یه چیزایی نشونتون بدم شایدم چیز نباشه گلایه باشه شایدم گلایه نباشه اصلا شاید ، شایدم نباشه خوب راستش خودمم نمی دونم از کجا شروع کنم از آدما؟؟ از خدا ؟؟ از خودم؟؟ کوه ؟ جنگل؟ دریا ؟ نه بهتره از هیچ شروع کنم چون ما همه از هیچ شروع کردیم ، خوب کی میدونه هیچ یعنی چی؟؟ راستش منم خوب نمی دونم اما عموم می گفت هیچ وقت به (هیچ) فکر نکن چون آدم نمی تونه توصیفش کنه آخه توصیف شدنی نیست به نظر شما راست میگه راستش میدونی من میگم راسته چون من خودم داشتم بهش فکر میکردم به جایی نرسیدم واسه همینه میگم ما هیچ بودیم چون توصیف شدنی نیستیم هرکی میگه هستیم دروغ میگه پس دروغ نگو .



 آدما؟؟؟ یه لحظه به آدما فکر کن چی شد میدونم چیزی حالیت نشد خوب حقم داری چون مامان بابات فقط یادت دادن چه جوری راه بری بدونه اینکه بدونی مقصدت کجاست بدون اینکه بهت بگن از آدما بترس خوب طبیعیه اونا نمی خوان نا امیدت کنن همینکه اذیتشون نکنی کافیه چون خودشونم اینجوری بزرگ شدن ما همه الگومون بر میگرده به اجدادمون بدون اینکه الگومونو خودمون درست کنیم یعنی ما فقط داریم تکرار می کنیم ؟؟ زندگیه تکراری؟؟ مسخرس ، روز ، شب .روز،شب. روز،شب.تکرار ، بیهودگی ، خیلیا بدون مقصد ، فقر ، نیرنگی ، ستم ، گناه و ... اصلا چرا نقطه بزارم ادامشو میدم خیلییا بدون مقصد بدون اینکه مبداشونم بدونن ، فقر به خاطر هیچ بودن ، نیرنگی به خاطر مقام وثروت ؟؟ آخه چرا آخرش چی؟ باهات میمونه؟ ، ستم واسه قدرت ، گناه واسه شهوت نفهمیدی ؟؟ آدم یعنی این حالا فک کنم تا حدودی فهمیدی آدما چی هستن نمی خوام آدمارو وحشتناک کنم اما اگه عمیق فکر کنی میبینی با همهی اینا در میوفتی بدون اینکه خودت بخوای دروغ میگی اگه بگی من جزو هیچکدوم ار اینا نیستم حتی اگه الان نیستی قبلا مطمءنن بودی و الان ترک کردی اونام به خاطره چی فقط به خاطره ترست نمی خوام مفصلش کنم اما ما همه یه چیزیو فراموش کردیم اونم اون بالاست آره اون خداست نه به خاطر اینکه دوره فقط به خاطره اینکه باهامون مهربونه و اختیارمونو دست خودمون گذاشته پس بیا باهم دسته همو بگیریمو بگیم ای خداااااا ما هیچیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 1:1  توسط الناز  | 

سلام!

نگران نباشید هنوز زندم بچه ها ! نمیدونم هم خوشم هم ناراحت ! ولی خوشیم بیشتره! وقت ندارم از اینترنت دانشگاه اومدم  چند دقیقه دیگه کلاس شروع میشه ! این پستو حتما ویرایش میکنم.

خوش باشید.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:47  توسط الناز  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:16  توسط الناز  | 

سلام ! دوستان گلم نظراتتون رو همینجا میگم ، فقط خبر آپدیتمو تو وبلاگاتون میزارم!


مینا آبجی گلم :

عزیزه دلم یه مشکلی دارم که امیدوارم حل شه ! اعصابم که کمبود داره چیزی نیست عزیزم!


تونی داداش گلم ، یکی از بهترینا تو زندگیم:

نمیدونم داداشی واقعا نمیدونم ، خودمم منتظر اون روزم که قالب وبلاگو عوض کنم مطالبشو و کلا همه چیش!

یاشار ، کسی که این یه ماه واقعا به من محبت کرده!:

داداش گلم عزیزم ، لطف داری تو من خوبم امیدوارم شما هم خوب باشی.

نگو اصلا نمیخوام به خیانتش فکر کنم ، ولی باور کن خیلی حاد بوده عزیزم.

بابت شعرا ممنون اون موضوعه اسماعیل واقعا جالب بود.

بریم سر نوشته ها دوستای گلم./


87/5/2

ـفتی خداحافظ بـی هیـچ چـون و چـرایـی و ندانـستـی بی صـدا فـرو ریخـتـم کار من افـتـادن اسـت بی هیـچ بـهـانـه

و شکـسـتـن تـقدیـر مـن اسـت

 گفـتـم خـداحافـظ هیـچ نـگفـتـی و این هیـچ نگفتـن تـو،پـایـان مـن اسـت

دریافتمت وقتی   از دل تو برون رفتی ...

خاموش و فراموشم ... من در قفس خانه

با معنی آزادی   دل گشت چو بیگانه   محبوس منم آری

زندانی و در بانی 

رفتی تو از این خانه ... از من تو چه می دانی؟؟

اتفاق های شیرین افتادند ....

تند تند از زمین می ریختند برسر آسمان ....

ستاره ها تک تک آنها را برداشتند ....

و چیزی برای من نماند .....

من چه تلخم امروز

گاهی خیال ها برایت بهانه ای می شوند
 که لبخندی محو بزنی
و گاه اشکی در پی بغضی روانهء چشمانت می کنند ..

گاهی خیال را در پی بهانه ای به کوچهء فراموشی می فرستی ..

 در آنجا باز چهره های هزار چهرهء غمدار خود را می بینی...

افسرده می شوی .. باز می مانی ....گاهی هم از دروغ خسته نمی شوی ... و چهره ها از دیدن هم زار می زنند ... از دیدن آشنایان سوزناک گریه می کنند ....

گاهی خیال ...... امان ازخیال ....

خیال های بی انتها ... و آرزوهایی که سقف ندارند ... ما را به کجا می برند؟

 كاش قلبم درد پنهاني نداشت    چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق     حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را     بي خطر پيمود و قرباني نداشت



غم عالم همه تقسیم چو به تنها کردند

همه شد جمع و نصیب من تنها کردند .

دل دیگر آنقدر شکسته دیگر بند هم نخواهد خورد .

 شاید دوستان دوست دارند این چنین لالم !!!!!؟      همین !!؟

زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم اما گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم .....

بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟!!!؟؟؟

این جا کسی نیست ؟

 

که بخواد به دادت برسه دل بی کسو کار من!

 

به آخر خط رسیدی بگو  چی می خوای که دیگه سر اومده انتظار من

 

یه روز می خواستمت حالا ازت خسته شدم

 

داری می شی بلای جون من

 

لعنت به من اگه دیگه بهت بگم پیشم بمون

 

بگو چی می خوای از جون من

 

الهی روزی برسی تو آتیش کینه ی من بسوزی و خاکستر بشی

 

جونتو آخر می گیرم کاری می کنم که دیگه مثه خودم دیوونه شی

 

برو بزار تو غصه هام بمیرمو بسوزم تنها باشم تو حال خودم

 

بی خیال عشقت شدم

 

دست از سر دلم بردار دیگه نمی خوام ببینمت

 

بسته آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری

 

کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری

 

لیاقت عشق منو تو نداری بخدا

 

میدونم میری ولی بدون بدون من کم میاری

 

دلت می خواست وجود من واست بشه مجسمه

 

تا هر جوری دلت می خواست خوردم کنی جلو همه

 

دیوونگی عادته بی مرامی تو خونته

 

می خوام بزارمت کنار این قسمم به جونته 

 

الهی روزی برسی تو آتیش کینه ی من بسوزی و خاکستر بشی

 

جونتو آخر می گیرم کاری می کنم که دیگه مثه خودم دیوونه شی

 

برو بزار تو غصه هام بمیرمو بسوزم تنها باشم تو حال خودم

 

بی خیال عشقت شدم

 

دست از سر دلم بردار دیگه نمی خوام ببینمت




+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:46  توسط الناز  | 

خوب سلام! خوبید عزیزانم؟ بعد تقریبا یک ماه من دوباره اومدم که آپ کنم ! واقعا این چند هفترو خیلی سخت گزروندم! خیلی خیلی سخت!

بیخیال:

  . . . نوستالژیا . . .

مقدمه :

   "مراقب کسانی باشید که به آنها اعتماد دارید. حتی دوستی که تصور می کنید خیلی صمیمی و نزدیک است، ممکن است به شما خیانت کند. من این واقعیت را به دشواری فهمیدم."

                                                                                     شاهزاده ی اشباح، درن شان  

 همیشه دلم می خواست یه خاطره ی فراموش نشدنی داشته باشم. یه نوستالژی...هر وقت کتاب درن شان رو می خوندم، با خودم می گفتم چطور ممکنه یه دوست خیانت کنه؟! فکر می کردم درن شان، اینا رو از خودش در اورده.هیچوقت حتی فکرشم نمی کردم که فراموش نشدنی ترین خاطره ی زندگیم، با خیانت یه دوست رقم بخوره... و من، این واقعیت رو به قیمت گزافی فهمیدم... به قیمت بی اعتمادی... الان، با تمام وجود درک می کنم که چرا استیو لئوپارد می گفت :

" به همه مشکوک باش. حتی به آنهایی که هیچ جای شکی باقی نمی گذارند. این روش منه."

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:7  توسط الناز  | 

زندگي چراغ قرمز زياد داره !! خوبه كه قانون رو رعايت كنيم و ازشون عبور نكنيم... به خاطر خودمون ، به خاطر قداستمون !‌ به خاطر ارزشي كه داريم ، به خاطر غروري كه ما رو سرپا نگه داشته و البته گاهي هم زمين زده...

***

گاهي اوقات بيان احساسات چقدر زيباست !‌ چقدر قشنگه وقتي به مامانم ميگم كه بيشتر از همه ي دنيا دوستش دارم و تمام زحماتي كه برام كشيده رو مي فهمم... چقدر هيجان انگيزه كه در مقابل كسي كه دوستش داري خودت باشي... نترسي از ابراز احساساتت... دوست داشتن دنبال بازي نيست ! براي مني كه عاشق مامانم هستم ديدن انتظارش براي يك جمله ي "دوستت دارم" از زبان من، عذاب آوره...

***

دوستي اين نيست كه هر وقت تو خواستي دوستت داشته باشم و هر وقت خواستي ازت متنفر شم ! دوستي اين نيست كه تو به تنهايي زمان با هم بودن رو تعيين كني ! اين خودخواهي محضه...

چند شب پيش با ساني بحثي داشتيم در مورد همين دوست ها و اينا... و به اين نتيجه رسيديم كه بايد بي خيال آدم ها شد... و نبايد اميدي به اصلاحشون داشت... هر كي خوب بود كه دمش گرم... هركيم نبود كلا بي خيالش مي شيم و حتي سعي هم نمي كنيم كه درستش كنيم... وگرنه زندگي خودمون رو از دست ميديم


***********

بعد چند هفته اومدم ، حالم اصلا خوب نیست دوستان حوصله ندارم خبر بدم اپیدت کردم متاسفم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:35  توسط الناز  | 

عزیزانم که میگین غلط املایی دارم باور کنین در حس و حال خوبی ننوشتم با گریه و درد... اصلاح میکنم.


به امید دیدار


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:24  توسط الناز  | 

خدا بازم همون حس غریب حتما باید هر چند شب یه بار تحمل کنم ، الان داشتم با دوستم چت میکردم دلم گرفت یاد لحظات بد زندگیم افتادم جاتون خالی با هم گریه ای کردیما قربونش برم به اندازه زندگیم بهش مدیونم.

کل زندگیمو میدونه کلشو و خوب با گفتن به اون دباره جلو چشمم ظاهر شد زندگی ، دردایی که کشیدم کم کم اومد جلو چشمم خدا میترسم ازش از خاطرات گزشته میترسم میترسم پدرم بیاد بیرون و منو بخوره بگه باید بری فلان کار رو بکنی ببینم مادر رو ... خواهرم رو آتیش رو همرو ذره ذره میبینم خدا میدونه چه بلا هایی سرم اومده خدا میدونه چه احساس سوزشی توی قلبم احساس میکنم این برام تازگی داره.


دوست دارم زندگیمو براتون بنویسم ولی میدونم حوصله شنیدن ندارین ، وای به یاد گزشته ها گیتارمو آوردمو یه آهنگ زدم ... کلی باهاش گریه کردم خالی شدم خوبه حداقل خدا گیتارمو زیادی ندیده وقت کردم میدم آهنگو گوش میدین.

هی خدا احساس میکنم بی هدفم اصلا نمیتونم بنویسم شاید یه روزی این پست رو ویرایش کردم اصلا نفهمیدم چه نوشتم.


به امید دیدار با عزیزتر از جانهایم و گل های زندگیم خواهران و برادرانم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:18  توسط الناز  | 

سلام.


این آپ رو قبلا آماده کردم.

بنا به دلایلی میخواستم نزارمش ولی چون از قبل حاظرش کرده بودم ،

دیدم نمیشه نذاشتش...

شعر زیبای « باور کن » از گوگوش.

+

فایل صوتی این آهنگ و آهنگی که یکی از خوانندگان مشهور خارجی (میگن پدر انریکو)

به زبان فارسی خونده...

لذت ببرید...

پ ن : اگر آهنگ ها رو نشنیدین ، ارزش دانلود کردن رو دارن.


 

باور كن ، صدامو باور كن
صدایی كه تلخ و خسته ست
باور كن ، قلبمو باور كن
قلبي كه كوهه اما شكسته ست
شكسته ست

باور كن ، دستامو باور كن
كه ساقهء نوازشه
باور كن ، چشم منو باور كن
كه يك قصيده خواهشه

وسوسهء عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فرياد كردنه
اسم كسی با صدامه

اسم تو هر اسمی كه هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه ست

باور كن اسممو باور كن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشكی
تو دست تگرگم

باور كن هميشه باور كن
كه من به عشق صادقم
باور كن حرف منو باور كن
كه من هميشه عاشقم


دانلود موزیک با صدای گوگوش


دانلود موزیک با صدای خواننده ی دیگر(حتما دان کنید)


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 21:24  توسط الناز  | 

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکترم از من پرسید

پنج وارونه چه معنا دارد؟

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

مهران پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد

آنقدر حنده برم داشت که طقلک ترسید

بفلش کردم و بوسیدم و باخود گفتم:

بعدها وقتی بارش بی وقفه درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان میفهمی

پنجوارونه چه معنا دارد

راستی پنج وارونه چه معنا دارد؟




+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:39  توسط الناز  | 

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:4  توسط الناز  | 

بگوئید بر گورم بنویسند:زندگی را دوست داشت ولی ان را نشناختمهربان بود ولی مهر نورزیدطبیعت را دوست داشت ولی از ان لذت نبرددر ابگیر قلبش جنب وجوش بود ولی کسی بدان راه نیافتدر زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز به کسی دل نبستو در اخر بنویسید:زنده بودن را برای زندگی دوست داشتنه زندگی را برای زنده بودن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:2  توسط الناز  | 

جسد چشمهایش را گشود ، نوری از زندگی با همهمه های آن از سوراخ تابوتی که خود ساخته بود،به جان سردش رسوخ کرد.پلکهایش را چندین بار بهم زد،حرکتی به اندام خشکیده اش داد،برخاست و از آن خارج شد.

زندگی را دید،چیزی را در زندگی جا نگذاشته بود،چیز تازه ای هم نداشت،کسی منتظرش نبود و هنوز نورش بدون گرما بود.

دوباره به تابوتش بازگشت،از اینکه چشمانش را گشوده بود،از اینکه کثافت زندگی دوباره او را آلوده کرده بود،شرمنده شد.جسد چشمانش را با آرامش خاطر دوباره بست،زندگی هیچ چیز برای او نداشت.

 

مدت مدیدی است که مرا به خاک سپرده اند.

تو هفته ای یکبار به دیدنم می امدی.

وقتی روی قبر میزدی من از ان بیرون می امدم.

چشمانم پر از گل و خاک بود

تو میگفتی : "نمیتوانی چیزی ببینی"

و گل و خاک را از چشمانم پاک میکردی.

و من به تو پاسخ میدادم :در هر حال نمی توانم چیزی ببینم.. به جای چشم روی صورتم سوراخ است.

بعد،تو مدتی نیامدی..

هفته ها گذشت و تو همچنان به سراغم نیامدی....

دیگر اصلا خوابم نمیبرد ، زیرا نگران بودم که تو بیایی ومن متوجه امدنت نشوم.

سر انجام یک روز امدی و روی قبر زدی، اما من انقدر از بی خوابی یک ماهه خسته و ناتوان بودم که به زحمت

 میتوانستم بالا بیایم و خودم را از قبر بیرون بکشم.

وقتی سرانجام بیرون امدم به گمانم تو سر خورده تر و مایوس تر شدی.به من گفتی که بیمار و رنجور به نظر

میرسم.

احساس کردم که از من بدت می اید ، از اینکه رنگ پریده ام و گونه هایم گود افتاده است.

برای عذر خواهی به تو گفتم: " مرا ببخش. تمام این مدت نخوابیده ام"

و تو با صدایی اطمینان بخش که معلوم بود تظاهر میکنی گفتی:" میبینی؟ باید یک ماه استراحت کنی".

و من میدانستم که میخواستی یک ماه تمام مرا نبینی....

رفتی و من به قعر قبرم بازگشتم ، و میدانستم که باز یک ماه تمام _از ترس اینکه متوجه امدنت نشوم _ بدون

خواب میمانم

و وقتی پس از یک ماه برمی گردی

من

زشت تر و رقت انگیز تر خواهم بود و تو سر خورده تر و مایوس تر خواهی شد..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:57  توسط الناز  | 

او را

در آینه

به آغوش گرفتم

حال آنکه از مرگش

سالها می گذشت

اما گویی آینه

هنوزم گرمای تنش

و طعم بوسه های عاشقانه اش را

 حفظ کرده بود

احساس کردم او در کنارم است

 و ناگاه به یاد لحظه هایی که با او بودم آرام گریستم


هنوزم دوست دارم کنارم باشید ، تو سختیا توی شادیا با هم باشیم ، کسی نباشه که بتونه مارو جدا کنه ولی حیف که زندگی چیزایی رو که دوست داری همیشه بهت نمیده بهتره اینو بدونم و به خودم گوش زد کنم.

به امید دیدار با شما عزیزانم که مرا تنها گزاشته اید تا آن روز فقط مینویسم و مینویسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:53  توسط الناز  | 

چرا از من گذشتی خیلی ساده

 

                                                    تو که  می دونستی ای مر د پیاده

 

جونی شو  پی  عشق تو داده

 

                          

                   شنیدم گفتی از عاشقی سیرم

 

                 نگفتی با خودت من یه وقت میمیرم

              

                         حالا حق دلو از کی بگیرم

 

 

 

 چرا از من گذشتی بی تفاوت

  

                                                نه انگار عشقی بود نه روزگاری

 

نه پائیز و زمستون نه بهاری

 

                                               چه جور  دلت اومد  تنهام  بذاری؟

               

                                                  آخه دلت اومد تنهام بذاری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:48  توسط الناز  | 

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:47  توسط الناز  | 

خدایا چرا امشب دلم گرفته ، اولین باره یه پستو بدون دلیل و بدون آمادگی قبلی میزنم ، امشب حوصله هیچ کاری رو ندارم نمیدونم چرا شاید چون امشب نفرت گزشتم دباره برگشته نفرتی که فکر میکردم مدفون شده برگشته خدا چرا اینکارو میکنی.

امشب زیادی با شما با داداش تونیم که تنها کسیه که هنوز سر میزنه حرف دارم ، من شاهد خیلی چیزا بودم من مرگ دو تا خواهر و یه برادرم رو دیدم ذره ذره سوختن مادرم رو هنوز هم دارم میبینم و همش هم به خاطر یه شخصه ، نمیدونید چند سال بود تو فکر انقام بودم و تازه چند ماهه که این نفرت داشت از یادم میرفت که دباره زنده شد اونم به خاطر یه نفر که از ته دل دوستش دارم ، الان که دارم اینو مینویسم باور کنید اشکم در اومده اصلا نمیدونم از نظر نگارش درست نوشتم غلط املایی جمله و اینطور چیزا حالیم نیست فقط میخوام خودم رو خالی کنم...!

وقتی پنج سالم بود خدارو شکر پدرم رفت و پیداش نشد یه معتاد به درد هیچ خونواده ای نمیخوره ، البته در این 5 سالی که من دیدمش بلا هایی که سر مادرم اومد ذره ذرشون یادمه چه کارایی که با عزیز تر از جون من نکرد ، بعد از اون خوشبختی یه سال با ما بود یه سال زندگی ، راحت مثل آدم تو پیروزیه تهران دنیا گزشت گزشت تا من به جایی رسیدم که ماهی نزدیک به شیش ملیون تومن درامد منه البته خدا میدونه تا اون موقع خانواده پدری چه بلایی سرمون آوردن من که از گناهشون نمیگزرم خدا بگزره.

بعد از گزشت چند سال به هرچی که ارزوشو داشتم رسیدم هر چیز ! لند کروزر زیر پای همه بچه های خانواده چهار نفرمون کمترینش بود نفرت فراموش شد تا اینکه همون انسان آشغال باز هم پیداش شد ( منظورم پدرم نیست) کسی که بدتر از اون بدبختمون کرده بود رضا ! نمیگم چه اتفاقایی افتاد ولی باعث شد خواهرام یکیشون خود کشی کنه و یکیشون خوب با داشتم یه بیماری تو هواپیما قزوین فوت کنه.

من امروز اون شخص رو دیدم به من لبخند زد ، اشکم در اومد باور کنید زندگی پول نیست چون نمیتونم باهاش به حساب این مرد احمق برسم ، اما قسم خوردم یه روز نابودش میکنم.


بدترین پستم تو این وبلاگ بود ببخشید  .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط الناز  | 

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی،

دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه،

با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم،

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من،

شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من

دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم،

ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ،

دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه

به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ،

غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ،

رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:18  توسط الناز  | 

 

گفت : نام تو چيست ؟

گفتا : بخت

گفت : جايت كجاست ؟

گفتا : تخت

گفت : اصل تو چيست ؟

گفتا : نور

گفت : چشم بد از تو ؟

گفتا : دور

گفت : پردت چه پرده ؟

گفتا : ساز

گفت : شيوت چه شيوه ؟

گفتا : ناز

گفت : بوسه دهيم ؟

گفتا : شصت

گفت : هان ! وقت هست ؟

گفتا : هست

گفت : آيي به دست ؟

گفتا : زود

گفت : باد اين مراد

گفتا : بود ...

(هفت پيكر – گنبد سپيد ، دختر پادشاه هفت اقليم )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:6  توسط الناز  | 

همه چي داره به طرز عجيبي جدي ميشه !

جدي جدي مي خندم ! جدي جدي گريه مي كنم

تمام حرفهام جدي شده

فكر كردنم ، هدفم ، بازي هام و دوستي هام همه جدي شدن !

ديگه نمي تونم بي دليل به اين دنيا بخندم !

شخصيتم داره تغيير مي كنه ! از اين تغيير راضي نيستم ولي مثل اينكه بهش ميگن "بزرگ شدن" ... ميگن خيلي خوبه... اما من دوستش ندارم

هدف هام و لذت هاي زندگيم دارن عوض ميشن

2 ماهه دست به گيتارم نزدم... مني كه يكي از جدي ترين هدف هام اين بود كه يه گيتاريست بزرگ بشم...

قبلا ها عاقل تر بودم

يه زماني فقط و فقط خودم و آينده ام برام مهم بود... اما الان يه سري آدم هاي ديگه به شدت برام اهميت دارن و تو تصميم هام تاثيرگذار شدن... شايد حتي بيشتر از خودم بهشون و نظراتشون اهميت ميدم و از وقتي اينطوري شده موفقيت هام كمتر شدن

دلم نمي خواد بزرگ شم !

خيلي وقته شب ها نميرم زير آسمون بخوابم و به دوستم -شازده كوچولو- سر بزنم ، يه زماني هر وقت احساس تنهايي مي كردم شازده كوچولو بود كه نجاتم ميداد اما الان مدت هاست احساس تنهايي مي كنم و حتي آدم هاي واقعي نمي تونن به دادم برسن

الان ديگه نمي تونم تو خيابون بلند بلند بخندم و الكي بدوم !‌ چون اونوقته كه همه ميگن " دختر گنده خجالت نمي كشه" يا " چقدر جلف" ...

داشتم مثل قديما تو خونه بالا پايين مي پريدم و مي خنديدم و بلند بلند حرف ميزدم كه نگاهم به آينه افتاد و وقتي ديدم ديگه اين كارا به قد و قواره ام نمياد ....

دلم نمي خواد بزرگ شم !

ميگن بعدا حتي نمي تونم خودم رو با 14 ، 15 سالگيم مقايسه كنم... من دلم نمي خواد اينطوري شه...

--------------------------------------------------------

پ.ن : فكرشو كن يه روزي خيلي ساده    بگم كه عشقم از سرت زياده

        فكرشو كن كه نه بشه جوابم    خط بزنم اسمتو از كتابم

        فكرشو كن فكرشو كن نباشم    مثل تو شم مثل تو بي وفا شم

        فكرشو كن بي تو نفس بگيرم    يه روز بياد قلبمو پس بگيرم

        يه لحظه فكر كن و ببين    چه ساده ميشه بد شد

        ساده و بي تفاوت از    هر كسي ميشه رد شد

        كاري نكن يه روزي    تحملم تموم شه

        كاري نكن كه رفتنت    يه روزي آرزوم شه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:39  توسط الناز  | 

سلام!

 

دوستان عزیز بعد از یه مدت دوری برگشتم ُ باور کنید خیلی سخت گزشت ُ کنکور بود ولی آخرش لذت بخش بود ! رتبه ۲ رقمی آوردم! فیزیک هسته ای توی تهران و سراسری! خداروشکر!

 

منتظر نظراتتونم به زودی باروزی سه بار اژ برمیگردم و دست نوشته هامو میزارم.

 

موفق باشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:16  توسط الناز  | 

خداوندا...

من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستانمن از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم

خداوندا..

من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس
من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم

خداوندا..

من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم


خداوندا...
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم

خداوند...

من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم...
خداوندا...

من از خود نيز می ترسم ...

خداوندا... پناهم ده

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:35  توسط الناز  | 

اونقدر به این آهنگ علاقه دارم که دو ساله تکستش کردم ! باور نمیکنید ! خیلی بهم آرامش میده عاشقشم تکستشو براتون میزارم ...


بابا از وقتی که تیغ گذاشتی زیر گلوی مامان

اینو فهمیدم که خیلی زود باید وایسم روی پاهام

چیز دیگه ای ندیدم ولی شنیدم با گوشام

چون قفل در اتاق نیمذاشت ببینه چشام

بابا یادته اون روز از مدرسه رسیدم خونه

گفتی پسرم دیگه بابا پیشتون نمیمونه

بابا من فقط 9 سالم بود با چشمای خیس

تو با این کارت گفتی که اون بالا خدایی نیس

خدایی که اون بالا نشسته همیشه گفته داورم

من شکنجه شدم حتی توی شکم مادرم

این درست بود مامان با یه هیولا زندگی کنه؟

این هیولا قول داده بود آدما رو نمیخوره

دستای من همیشه یه کلبه برفی رو میساخت

که حتی آینۀ آسمون تصویرم رو میباخت

منو سایه ها تو خیابون همراهیم میکردن

شلاق سر جاده منو تو تنهایی میزد

تتلو:

چرا من از بین این همه آدم

اسیر تنهایی جادم

میخوام بمیرم اما نمیشه

روی پام وایسادم(2بار)

پیشرو:

صدای ناله خیابونا از ردپای من

شنیده میشن من میترسم از سایه های شب

آخه تا کی پیاده پایان خط جاده

کجاست؟چرا من میشکنم با یه حرف ساده

روشنایی فردا یا تولد غم ها

روردرویی با بقا یا شایدم به فنا

اینه آینده همیشه نورانی من

که همیشه خورده به هوای طوفانی شب

تسلیم باد  و ناله های  شب و خیابونم

تقصیر منه که اسیر تب و بیابونم

خدایا تمام شبای منو بگیر ازم

چون که دیگه تاریکی رو به جونم نمیخرم

من میخوام آزاد زندگی کنم با زخم تنم

حتی اگه واسه آزادی آبروم و ببرم

الان فقط از گذشته کوله باری یادگار

برام مونده از یه عدد خیلی مونده تا هزار

تتلو:

چرا من از بین این همه آدم

اسیر تنهایی جادم

میخوام بمیرم اما نمیشه

روی پام وایسادم(2بار)

پیشرو:

بابا بابا من گریه نکرد بابابابا

بابا من گریه نکردم سر قبرتو چون

گفتی واسه مرگ آدما شادی بکن  بهم

من هیچی نبوده ام جز یه آدم تن لش

فکر نکن لحظات بدون تو به خوبی گذشت

هوای همون مدت کوتاه که بودیم با هم

بزنه به سرم جلوی قاب رو دیوارم

بابا بلند شو بهم بگو که هنوز بیدارم

چون که بازم واسه  ی تو حرف گفتنی دارم

مادر بدش میومد از پدر ناتنی من

واسه همین 5 سال قیدم رو به راحتی زد

مامان حالا پشیمون شدی از کار بدت

بدون آغوش گرمه تو همیشه مال منه

من نمیتونم بگذرم از خانوادم اینو بدون

گفته بودم رضا شادی ها را میده به تو نشون

تا وقتی من زندم نمیذارم یه تار موی تو

از عذاب سفید شه چون همیشه میدی بوی گل


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:32  توسط الناز  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها، دیروزها !

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ایینه می ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:29  توسط الناز  | 

امروز به سایت یکی از دوستان رفتم یه مطلب گزاشته بودن که خیلی خیلی برام جالب بود آدرس سایتشونو میزارم مطلبم هم میزارم تا نگید منبع یادش رفت....

15 روز مونده دعام کنید....!

http://www.naqashi.com/


براي ساخت فيلم اخيرم در هر لوكيشن پيري را در نظر گرفتم كه مقابل دوربين چيزي را تعارف مي كند ، در روستاي خرانق نيز همين شيوه را دنبال كردم و از علي ، مدير توليد پروژه خواستم تا پيري از اهالي روستا را پيدا كرده با خود بياورد . دقايقي بعد او پيرمردي را همراه آورد كه با ديدنش نفس راحتي كشيدم ، ظاهر پيرمرد چنان مي نمود كه براي بازي گرفتن از او با مشكل جدي مواجه نمي شوم . با او ديالوگ بر قرار كردم تا برای ايفاي نقش آماده شود :

                                  

من : پدر جان ، وقتي دوربين به تو نزديك شد ، و من اشاره كردم ، ظرف آب و نان را مقابل دوربين بگير و تعارف كن ...

پيرمرد : 5000 تومن مي گيرم ...

من : باشه پدر جان مي دم ، اول بازي كن ...

پيرمرد : اگه ندادي چي ؟

من : مي دم پدر جان ، 5000 تومن كه چيزي نيست تو جون بخواه ...

پيرمرد : نه ، من 5000 تومن مي خوام ، جون نمي خوام ...

من : آقاي تهيه كننده 5000 تومن بده ، اين منو كچل كرد ... ( تهيه كننده 5000 تومن مي دهد ) حالا بازي كن پدر جان ... 

پير مرد پول را بر مي گرداند ، من متعجب مي گويم : نمي خواد پس بدي ، قابل نداره ، مال خودت بابا جان...

پيرمرد : من ده هزار تومن مي خوام ...

من : اي بابا ، يكي بياد منو نجات بده ...

پيرمرد : ظرف آب 5000 تومن ، نون هم 5000 تومن ...

من : پدر جان مي خواي منشي صحنه هم صيغه تو كنم ؟

پيرمرد : نه اگه اونو بدي ، صد هزار تومن ديگه هم مي گيرم ...

از خشم مي خندم ، ديگران هم ...

من : پدر جان ، تو بازي كن من 5000 ديگه بهت مي دم ، قول ، اما تو اول بازي كن ...

پيرمرد : نمي دي ؟ تو دروغ مي گي ؟

من : بابا مي دم ، وقت مارو نگير ...

پيرمرد : ( خيلي جدي ) كسي هست ضمانتت رو بكنه  ؟

من با عصبانيت داد مي كشم  : يكي يه پاره آجر بده من بزنم تو سر خودم ...

پيرمرد : ( جدي جدي ) اونوقت اگه بميري 5000 تومن منو كي مي ده ؟

از ناچاري مي نشينم و غضب آلوده به گوشه اي خيره مي گردم ، تهيه كننده كه عصباني و خسته تر از من است با پيرمرد سخن مي گويد ، گويا پيرمرد را راضي كرده تا بيش از اين آزارمان ندهد ، با حميد ، تصوير بردار پروژه مسير حركت دوربين و ميزانسن را چك مي كنيم ، دوربين از كوچه اي خشتي و از ميان دود و مه عبور و به پيرمرد مي رسد ، پيرمرد به دوربين نگريسته و ظرف آب و نان را به سمت دوربين گرفته و تعارف مي كند .

همه چيز آماده بود ، من ضبط را با شمارش معكوس آغاز كردم ، دوربين حركت مي كند از كوچه باريك و دراز آميخته با دود و مه گذشته و در ورودي كوچه ديگر به پيرمرد مي رسد ، پيرمرد هم دوربين را نگريست و با اشاره من ديالوگش را آغاز می کند اما اي كاش هرگز اين كار را نمي كرد .

پيرمرد : بيا اين آب و اين نان ، اما يادت باشه 5000 تومن منو ندادي ؟ مي سپارمت به خدا ...

با نعره من گروه از كار ايستاد ، مدير توليد كه خشم را در چهره ام ديده بود بي هيچ حرف اضافه دست پيرمرد را گرفته و همراه خود برد ، با صحبت هاي تصوير بردار كمي آرام شدم ، دلبستگي اين پيرمرد به پول ( آنهم 5000 توماني ) برايم عجيب بود ، اين از عوارض توريستي كردن روستاهاي كهن ايران است كه مردم ساده را به مشتي باجگير و گدا مبدل كرده و به جاي كار ، زراعت و دامداري چشم بر جاده دوخته اند تا كسي بيايد 5000 توماني خرج كند و برود .

دقايقي بعد مدير توليد با پيرمردي ديگر آمد و با اطمينان گفت كه دردسرهاي پيشين را ندارم ، خوشحال از اينكه  مي توانم كار را با كس ديگري آغاز كنم به سويش رفته و همچون دفعه پيش براي او نيز كل نقش را توضيح دادم .

من : ببين پدر جان ، دوربين از اين كوچه در  آمده به سوي تو مي آيد وقتي به تو رسيد و من اشاره كردم تو اين ظرف آب و نان را به دوربين تعارف كن .

پيرمرد مرا نگريست و با آرامش تمام گفت : 5000 تومن مي گيرم ...

 

                                      


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:3  توسط الناز  | 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند,دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:56  توسط الناز  | 

فرض کنید . . .

به شما، این امکان را میدهند که از بین سه نفر یکرئیس برای دنیا انتخاب کنیدکه بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کردهصلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.

بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید.

قبلا یک سوال: شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید . . . .

زنحامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور ویکی عقب مانده هستند. در ضمن خود این خانم مبتلا به مرض سیفیلیس است. ازشما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین کند یا نه . . . . با تجارب زندگی کهدارید به ایشان چه پیشنهادی میدهید؟

خواهید گفت سقط کند؟

فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

شخص اول:

اوبا سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند، از فالگیر غیب گو و منجممشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی همده لیوان مشروب میخورد.

شخص دوم :

از دو محل کار اخراج شده،تا ساعت 12 ظهر میخوابد.در مدرسه چند بار رفوزه شده.در جوانی تریاکمیکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بیتحرک و چاق است.

شخص سوم:

دولت کشورش به ایشان مدال شجاعتداده، گیاهخوار بوده و دارای سلامت کامل هست. به سیگارومشروب دست نمیزند ودر گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده.

به چه کسی رأی میدهید؟

کاندید اول : فرانکلین روز ولت

کاندید دوم : وینستون چرچیل

کاندید سوم :آدولف هیتلر

چه درسی میگیریم؟

راستی خانم حامله فراموش نشود؟

اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:46  توسط الناز  |